kasb

اشعار سهراب سپهري

صفحه 3 از 6 الصفحة السابقة  1, 2, 3, 4, 5, 6  الصفحة التالية

اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين مارس 24, 2008 8:05 pm

محراب:
تهي بود و نسيمي.

سياهي بود و ستاره اي

هستي بود و زمزمه اي.

لب بود و نيايشي.

« من » بود و « تو» يي:

نماز و محرابي.

*****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين مارس 24, 2008 8:06 pm

بي تار و پود:
در بيداري لحظه ها

پيكرم كنار نهر خروشان لغزيد.

مرغي روشن فرود آمد

و لبخند گيج مرا بر چيد و پريد.

ابري پيدا شد

و بخار سر شكم را در شتاب شفافش نوشيد.

نسيمي برهنه و بي پايان سر كرد

و خطوط چهره ام را آشفت و گذشت.

درختي تابان

پيكرم را در ريشه سياهش بلعيد.

طوفاني سر رسيد

و جا پايم را ربود.

***

نگاهي به روي نهر خروشان خم شد:

تصويري شكست.

خيالي از هم گسيخت.

*****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين مارس 24, 2008 8:09 pm

طنين:
به روي شط وحشت برگي لرزانم،

ريشه ات را بياويز.

من از صداها گذشتم.

روشني را رها كردم.

رؤياي كليد از دستم افتاد.

كنار راه زمان دراز كشيدم.

***

ستاره ها در سردي رگ هايم لرزيدند.



خاك تپيد.

هوار موجي زد.

علف ها ريزش رؤيا را در چشمانم شنيدند:

ميان دو دست تمنايم روييدي،

در من تراويدي.

آهنگ تاريك اندامت را شنيدم:

(( نه صدايم

و نه روشني.

طنين تنهايي تو هستم،

طنين تاريكي تو.))

***

سكوتم را شنيدي:

(( بسان نسيمي از روي خودم بر خواهم خاست،

درها را خواهم گشود،

در شب جاويدان خواهم وزيد.))

***

چشمانت را گشودي:

شب در من فرود آمد.
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين مارس 24, 2008 8:10 pm

شاسوسا:
كنار مشتي خاك

در دور دست خودم، تنها، نشسته ام

نوسان ها خاك شد

و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت .

شبيه هيچ شده اي !

چهره ات را به سردي خاك بسپار.

اوج خودم را گم كرده ام .

مي ترسم، از لحظه بعد، و از اين پنجره اي كه به روي احساسم

گشوده شد .

برگي روي فراموشي دستم افتاد : برگ اقاقيا !

بوي ترانه اي گمشده مي دهد،

بوي لالايي كه روي چهره مادرم نوسان ميكند.

از پنجره

غروب را به ديوار كودكي ام تماشا مي كنم .

بيهوده بود، بيهوده بود .

اين ديوار، روي درهاي باغ سبز فرو ريخت .

زنجير طلايي بازي ها، و دريچه قصه ها، زير اين آوار رفت .

آن طرف، سياهي من پيداست:

روي بام گنبدي كاهگلي ايستاده ام، شبيه غمي .

و نگاهم را در بخار غروب ريخته ام .

روي اين پله ها غمي، تنها نشست .

در اين دهليز ها، انتظاري سرگراداني بود

« من » ديرين روي اين شبكه هاي سبز سفالي خاموش شد

در سايه آفتاب اين درخت اقاقيا، گرفتن خورشيد را در ترسي

شيرين تماشا مي كرد .

خورشيد، در پنجره مي سوزد .

پنجره لبريز برگي شد

با برگي لغزيدم

پيوند رشته ها با من نيست .

من هواي خودم را مي نوشم

و در دور دست خودم، تنها، نشسته ام

انگشتم خاك ها را زير و رو مي كند

و تصويرها را بهم مي پاشد، مي لغزد، خوابش مي برد.

تصويري مي كشد، تصّوير سبز: شاخه ها، برگها.

روي باغ هاي روشن پرواز مي كنم .

چشمانم لبريز علف ها مي شوند

و تپش هايم با شاخ و برگها مي آميزد .

مي پرم، مي پرم

روي دشت دور افتاده

آفتاب، بالهام را مي سوزاند، و من در نفرت بيداري به خاك مي افتم

كسي روي خاكستر بال هايم راه مي رود .

دستي روي پيشاني ام كشيده شد، من سايه شدم:

« شاسوسا »، تو هستي ؟

دير كردي:

از لالايي كودكي،تا خيرگي اين آفتاب، انتظار ترا داشتم .

در شب سبز شبكه ها صدايت زدم، در سحر رودخانه،

در آفتاب مرمرها .

و در اين عطش تاريكي صدايت مي زنم: « شاسوسا » !

اين دشت آفتابي را شب كن

تامن،گمشده را پيدا كنم، و در جا پاي خودم خاموش شوم .

« شاسوسا»، وزش سياه و برهنه !

خاك زدگي ام را فرا گير.

لب هايش از سكوت بود.

انگشتش به هيچ سو لغزيد .

ناگهان، طرح چهره اش از هم پاشيد، و غبارش را باد برد.

روي علف هاي اشك آلود براه افتادم .

خوابي را ميان اين علف ها گم كرده ام .

دست هايم پر از بيهودگي جست و جوهاست .

« من » ديرين، تنها، در اين دشت ها پرسه مي زد

هنگامي كه مرد

رؤياي شبكه ها و بوي اقاقيا ميان انگشتانش بود

روي غمي راه افتادم .

بر شبي نزديكم، سياهي من پيداست:

در شب « آن روزها » فانوس گرفته ام .

درخت اقاقيا در روشني فانوس ايستاده .

برگهايش خوابيده اند، شبيه لالايي شده اند .

مادرم را مي شنوم .

خورشيد، با پنجره آميخته .

زمزمه مادرم به آهنگ جنبش برگهاست .

گهواره اي نوسان مي كند .

پشت اين ديوار، كتيبه اي مي تراشند .

مي شنوي ؟

ميان دو لحظه پوچ، درآمد و رفتم .

انگار دري به سردي خاك باز كردم:

گورستان به زندگي ام تابيد .

بازي هاي كودكي ام،روي اين سنگهاي سياه پلاسيدند .

سنگها را مي شنوم؛ ابديت غم

كنار قبر، انتظار چه بيهوده است .

« شاسوسا »، شبيه تاريك من !

به آفتاب آلوده ام .

تاريكم گم، تاريك تاريك،

شب اندامت را در من ريز .

دستم را ببين: راه زندگيم در تو خاموش مي شود .

راهي در تهي، سفري به تاريكي:

صداي زنگ قافله را مي شنوي ؟

با مشتي كابوس هم سفري شده ام .

راه از شب آغاز شد، به آفتاب رسيد، و اكنون از

مرز تاريكي مي گذرد

قافله از رودي كم ژرفا گذشت .

سپيده دم روي موها ريخت .

چهره اي در آب نقره گون به مرگ مي خندد:

« شاسوسا »! « شاسوسا »!

در مه تصويرها، قبر ها نفس مي كشند .

لبخند « شاسوسا »! « شاسوسا »!

و انگشتش جاي گمشده اي را نشان مي دهد: كتيبه اي!

سنگ نوسان مي كند .

گل هاي اقاقيا در لالايي مادرم مي شكفد: ابديت در

شاخه هاست .

كنار مشتي خاك

در دور دست خودم، تنها، نشسته ام .

برگها روي احساسم مي لغزند .
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين مارس 24, 2008 8:11 pm

گل آينه:
شبنم مهتاب مي بارد.

دشت سرشار از بخار آبي گل هاي نيلوفر.

مي درخشد روي خاك آيينه اي بي طرح.

مرز مي لغزد ز روي دست.

من كجا لغزيده ام در خواب؟

مانده سر گردان نگاهم در شب آرام آيينه.

برگ تصويري نمي افتد در اين مرداب.

او، خداي دشت، مي پيچد صدايش در بخار دره هاي دور:

مو پريشان هاي باد!

گرد خواب از تن بيفشانيد.

دانه اي تاريك مانده در نشيب دشت،

دانه را در خاك آيينه نهان سازيد.

مو پريشان هاي باد از تن بدر آورده تور خواب

دانه را در خاك ترد و بي نم آيينه مي كارند.

او، خداي دشت، مي ريزد صدايش را به جام سبز خواموشي:

در عطش مي سوزد اكنون دانه تاريك،

خاك آيينه كنيد از اشك گرم چشمتان سيراب.

حوريان چشمه با سرپنجه هاي سيم

مي زدايند از بلور ديده دود خواب.

ابر چشم حوريان چشمه مي بارد.

تار و پود خاك ميلرزد.

ميوزد بر من نسيم سرد هشياري.

اي خداي دشت نيلوفر!

كو كليد نقره درهاي بيداري؟

در نشيب شب صداي حوريان چشمه مي لغزد:

اي در اين افسون نهاده پاي،

چشم ها را كرده سرشار از مه تصوير!

باز كن درهاي بي روزن

تا نهفته پرده ها در رقص عطري مست جان گيرند.

- حوريان چشمه! شوييد از نگاهم نقش جادو را.

مو پريشان هاي باد!

برگ هاي وهم را از شاخه هاي من فرو ريزيد.

حوريان و مو پريشان ها هم آوا:

او ز روزن هاي عطر آلود

روي خاك لحظه هاي دور مي بيند گلي همرنگ،

لذتي تاريك مي سوزد نگاهش را.

اي خداي دشت نيلوفر!

باز گردان رهرو بي تاب را از جاده رؤيا.

- كيست مي ريزد فسون در چشمه سار خواب؟

دست هاي شب مه آلود است.

شعله اي از روي آيينه چو موجي مي رود بالا.

كيست اين آتش تن بي طرح رؤيايي؟

اي خداي دشت نيلوفر!

نيست در من تاب زيبايي.

حوريان چشمه در زير غبار ماه:

اي تماشا برده تاب تو!

زد جوانه شاخه عريان خواب تو.

در شب شفاف

او طنين جام تنهايي است.

تار و پودش رنج و زيبايي است.

در بخار دره هاي دور مي پيچد صدا آرام:

او طنين جام تنهايي است.

رشته گرم نگاهم مي رود همراه رود رنگ:

من درون نور - باران قصر سيم كودكي بودم،

جوي رؤياها گلي مي برد.

همره آب شتابان، مي دويدم مست زيبايي.

پنجه ام در مرز بيداري

در مه تاريك نوميدي فرو مي رفت.

اي تپش هايت شده در بستر پندار من پرپر!

دور از هم، در كجا سرگشته مي رفتيم

ما، دو شط وحشي آهنگ،

ما، دو مرغ شاخه اندوه،

ما، دو موج سركش همرنگ؟

مو پريشان هاي باد از دور دست دشت:

تارهاي نقش مي پيچيد به گرد پنجه هاي او.

اي نسيم سرد هشياري!

دور كن موج نگاهش را

از كنار روزن رنگين بيداري.

در ته شب حوريان چشمه مي خوانند :

ريشه هاي روشنايي مي شكافد صخره شب را.

زير چرخ وحشي گردونه خورشيد

بشكند گر پيكر بي تاب آيينه

او چو عطري مي پرد از دشت نيلوفر،

او، گل بي طرح آيينه.

او، شكوه شبنم رؤيا.

- خواب مي بيند نهال شعله گويا تند بادي را.

كيست مي لغزاند امشب دود را بر چهره مرمر؟

او، خداي شب را مي كند لبريز آوايش:

زير برگ آيينه را پنهان كنيد از چشم.

مو پريشان هاي باد

با هزاران دامن پر برگ

بيكران دشت ها را در نورديده،

مي رسد آهنگشان از مرز خاموشي:

ساقه هاي نور مي رويند در تالاب تاريكي.

رنگ مي بازد شب جادو.

گم شده آيينه در دود فراموشي.

***

در پس گردونه خورشيد، گردي مي رود بالا ز خاكستر.

و صداي حوريان و مو پريشان ها مي آميزد

با غبار آبي گل هاي نيلوفر:

باز شد درهاي بيداري.

پاي درها لحظه وحشت فرو لغزيد.

سايه ترديد در مرز شب جادو گسست از هم.

روزن رؤيا بخار نور را نوشيد.
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين مارس 24, 2008 8:12 pm

همراه:
تنها در بي چراغي شب ها مي رفتم.

دست هايم از ياد مشعل ها تهي شده بود.

همه ستاره هايم به تاريكي رفته بود.

مشت من ساقه خشك تپش ها را مي فشرد.

لحظه ام از طنين ريزش پيوندها پر بود.

تنها مي رفتم، ريزش پيوندها پر بود.

تنها مي رفتم، مي شنوي؟ تنها.

من از شادابي باغ زمرد كودكي براه افتاده بودم.

آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند،

درها عبور غمناك مرا مي جستند.

و من مي رفتم، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم.

ناگهان، تو از بيراهه لحظه ها، ميان دو تاريكي، به من پيوستي.

صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت:

همه تپش هايم از آن تو باد، چهره به شب پيوسته!

همه تپش هايم.

من از برگريز سرد ستاره ها گذشته ام

تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گمشده را بربايم.

دستم را به سراسر شب كشيدم،

زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد.

خوشه فضا را فشردم،

قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد.

و سرانجام

در آهنگ مه آلود نيايش ترا گم كردم.

***

ميان ما سرگرداني بيابان هاست.

بي چراغي شبها، بستر خاكي غربت ها، فراموشي آتش هاست.

ميان ما« هزار و يك شب » جست و جوهاست.

*****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين مارس 24, 2008 8:14 pm

آن برتر:
به كنار تپه شب رسيد.

با طنين روشن پايش آيينه فضا شكست.

دستم را در تاريكي اندوهي بالا بردم

و كهكشان تهي تنهايي را نشان دادم،

شهاب نگاهش مرده بود.

غبار كاروان ها را نشان دادم

و تابش بيراهه ها

و بيكران ريگستان سكوت را،

و او

پيكره اش خاموشي بود.

لالايي اندوهي بر ما وزيد.

تراوش سياه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آميخت.

و ناگاه

از آتش لب هايش جرقه لبخندي پريد.

در ته چشمانش، تپه شب فرو ريخت.

و من،

در شكوه تماشا، فراموشي صدا بودم.
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين مارس 24, 2008 8:14 pm

روزنه اي به رنگ:
در شب ترديد من، برگ نگاه !

مي روي با موج خاموشي كجا ؟

ريشه ام از هوشياري خورده آب:

من كجا، خاك فراموشي كجا .

***

دور بود از سبزه زار رنگ ها

زورق بستر فراز موج خواب .

پرتويي آيينه را لبريز كرد:

طرح من آلوده شد با آفتاب .

***

اندهي خم شد فراز شط نور:

چشم من در آب مي بيند مرا.

سايه ترسي به ره لغزيد و رفت .

جويباري خواب مي بيند مرا .

***

در نسيم لغزشي رفتن به راه،

راه، نقش پاي من از ياد برد .

سرگذشت من به لب ها ره نيافت:

ريگ باد آورده اي را باد برد.

*****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين مارس 24, 2008 8:15 pm

اي نزديك:
در نهفته ترين باغ ها، دستم ميوه چيد.

و اينك، شاخه نزديك! از سر انگشتم پروا مكن.

بي تابي انگشتانم شور ربايش نيست، عطش آشنايي است.

درخشش ميوه! درخشان تر.

وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد.

دور ترين آب

ريزش خود را به راهم فشاند.

پنهان ترين سنگ

سايه اش را به پايم ريخت.

و من، شاخه نزديك!

از آب گذشتم، از سايه بدر رفتم،

رفتم، غرورم را بر ستيغ عقاب - آشيان شكستم

و اينك، در خميدگي فروتني، به پاي تو مانده ام.

خم شو، شاخه نزديك!
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين مارس 24, 2008 8:16 pm

غبار لبخند:
مي تراويد آفتاب از بوته ها.

ديدمش در دشت هاي نم زده

مست اندوه تماشا، يار باد،

مويش افشان، گونه اش شبنم زده.

***

لاله اي ديديم - لبخندي به دشت -

پرتويي در آب روشن ريخته.

او صدا را در شيار باد ريخت:

(( جلوه اش با بوي خاك آميخته.))

***

رود، تابان بود و او موج صدا:

(( خيره شد چشمان ما در رود وهم.))

پرده روشن بود، او تاريك خواند:

(( طرح ها در دست دارد دود وهم.))

***

چشم من بر پيكرش افتاد، گفت:

(( آفت پژمردگي نزديك او.))

دشت: درياي تپش، آهنگ، نور.

سايه مي زد خنده تاريك او.
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين مارس 24, 2008 8:17 pm

فراتر:
مي تازي، همزاد عصيان!

به شكار ستاره ها رهسپاري،

دستانت از درخشش تير و كمان سرشار.

اينجا كه من هستم

آسمان، خوشه كهكشان مي آويزد،

كو چشمي آرزومند؟

***

با ترس و شيفتگي، در بركه فيروزه گون، گل هاي سپيد مي كني

و هر آن، به مار سياهي مي نگري، گلچين بي تاب!

و اينجا - افسانه نمي گويم -

نيش مار، نوشابه گل ازمغان آورد.

***

بيداري ات را جادو مي زند،

سيب باغ ترا پنجه ديوي مي ربايد.

و - قصه نمي پردازم -

در باغستان من، شاخه بارور خم مي شود،

بي نيازي دست ها پاسخ مي دهد.

در بيشه تو، آهو سر مي كشد، به صدايي مي رمد.

***

در جنگل من، از درندگي نام و نشان نيست.

در سايه - آفتاب ديارت، قصه « خير و شر » مي شنوي.

من شكفتن ها را مي شنوم.

و جويبار از آن سوي زمان مي گذرد.

***

تو در راهي.

من رسيده ام.

***

اندوهي در چشمانت نشست، رهرو نازك دل!

ميان ما راه درازي نيست: لرزش يك برگ.
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين مارس 24, 2008 8:18 pm

شكست كرانه:
ميان اين سنگ و آفتاب، پژمردگي افسانه شد.

درخت، نقشي در ابديت ريخت.

انگشتانم برنده ترين خار را مي نوازد.

لبانم ره پرتوي شوكران لبخند مي زند.

- اين تو بودي كه هر وزشي،

هديه اي ناشناس به دامنت مي ريخت؟

- و اينك هر هديه ابديتي است.

- اين تو بودي كه طرح عطش را بر سنگ نهفته ترين

چشمه كشيدي؟

- و اينك چشمه نزديك، نقش عطش در خود مي شكند.

- گفتي نهال از طوفان مي هراسد.

- و اينك بباليد، نو رسته ترين نهالان !

كه تهاجم بر باد رفت.

- سياه ترين ماران مي رقصند.

- و برهنه شويد، زيباترين پيكرها!

كه گزيدن نوازش شد.
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين مارس 24, 2008 8:19 pm

دياري ديگر:
ميان لحظه و خاك، ساقه گرانبار هراسي نيست.

همراه! ما به ابديت گلها پيوسته ايم.

تابش چشمانت را به ريگ و ستاره سپار:

تراوش رمزي در شيار تماشا نيست.

نه در اين خاك رس نشانه ترس

و نه بر لاجورد بالا نقش شگفت.

در صداي پرنده فروشو.

اضطراب بال و پري سيماي ترا سايه نمي كند.

در پرواز عقاب

تصويرورطه نمي افتد.

سياهي خاري ميان چشم و تماشا نمي گذرد.

و فراتر:

ميان خوشه و خورشيد

نهيب داس از هم دريد.

ميان لبخند و لب

خنجر زمان درهم شكست.
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين مارس 24, 2008 8:20 pm

كو قطره وهم:
سر برداشتم :

زنبوري در خيالم پر زد

يا جنبش ابري خوابم را شكافت؟

در بيداري سهمناك

آهنگي دريا - نوسان شنيدم، به شكوه لب بستگي يك ريگ

و از كنار زمان برخاستم.

هنگام بزرگ

بر لبانم خاموشي نشانده بود.

در خورشيد چمن ها خزنده اي ديده گشود:

چشمانش بيكراني بركه را نوشيد.

بازي، سايه پروازش را به زمين كشيد

و كبوتري در بارش آفتاب به رؤيا بود.

پهنه چشمانم جولانگاه تو باد، چشم انداز بزرگ!

در اين جوش شگفت انگيز، كو قطره وهم؟

بال ها، سايه پرواز را گم كرده اند.

گلبرگ، سنگيني زنبور را انتظار مي كشد.

به طراوت خاك دست مي كشم،

نمناكي چندشي بر انگشتانم نمي نشيند.

به آب روان نزديك مي شوم ،

نه پيدايي دو كرانه را زمزمه مي كند.

رمزها چون انار ترك خورده نيمه شكفته اند.

جوانه شور مرا درياب، نو رسته زود آشنا!

درود، اي لحظه شفاف! در بيكران تو زنبوري پر مي زند.
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين مارس 24, 2008 8:21 pm

سايبان آرامش ما، ماييم:
در هواي دوگانگي، تازگي چهره ها پژمرد

بيائيد از سايه - روشن برويم

بر لب شبنم بايستيم، در برگ فرود آييم .

و اگر جا پايي ديديم، مسافر كهن را از پي برويم .

برگرديم، و نهراسيم، در ايوان آن روزگاران، نوشابه

جادو سر كشيم .

شب بوي ترانه ببوييم، چهره خود گم كنيم .

از روزن آن سوها بنگريم، در به نوازش خطر بگشاييم .

خود روي دلهره پرپر كنيم .

نياويزيم، نه به بند گريز، نه به دامان پناه .

نشتابيم، نه به سوي روشن نزديك، نه به سمت مبهم دور .

عطش را بنشانيم، و به خورشيد اشاره كنيم .

مانديم در برابر هيچ، خم شديم در برابر هيچ، پس نماز

مادر را نشكنيم .

برخيزيم، و دعا كنيم:

لب ما شيار عطر خاموشي باد!

نزديك ما شب بي دردي است، دوري كنيم .

كنار ما ريشه بي شوري است، بر كنيم .

و نلرزيم، پا در لجن نهيم، مرداب را به تپش درآرييم .

آتش را بشوئيم، ني زار همهمه را خاكستر كنيم .

قطره را بشوئيم، دريا را در نوسان آييم .

و اين نسيم، بوزيم و جاودان بوزيم

و اين خزنده، خم شويم، و بينا خم شويم

و اين گودال، فرود آئيم و بي پروا فرود آئيم .

بر خود خيمه زنيم، سايبان آرامش مائيم

ما وزش صخره ايم، ما صخره و زنده ايم

ما شب گاميم، ما گام شبانه ايم

پرواز و چشم به راه پرنده ايم

تراوش آبيم و در انتظار سبوئيم

در ميوه چيني بي گاه، رؤيا را نارس چيدند، و ترديد

از رسيدگي پوسيد

بيائيد از شوره زار خوب و بد برويم

چون جويبار، آئينه روان باشيم: به درخت، درخت را

پاسخ دهيم

و دو كران خود را هر لحظه بيافرينيم، هر لحظه رها سازيم

برويم، برويم و بيكراني را زمزمه كنيم .
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين مارس 24, 2008 8:22 pm

پرچين راز:
بيراهه ها رفتي، برده گام، رهگذر راهي از من تا بي انجام،

مسافر ميان سنگيني پلك و جوي سحر!



در تمام باغ نا تمام تو، اي كودك! شاخسارزمرد تنها نبود

برزمينه هولي مي درخشيد

در دامنه لالايي، به چشمه وحشت مي رفتي، بازوانت دو

ساحل نا همرنگ شمشير و نوازش بود.

فريب را خنديده اي، نه لبخند را، ناشناسي را زيسته اي،

نه زيست را.

و آن روز، و آن لحظه، از خود گريختي، سر به بيابان يك

درخت نهادي، به بالش يك وهم.

در پي چه بودي، آن هنگام، در راهي از من تا گوشه گير

ساكت آيينه، در گذري از ميوه تااضطراب رسيدن؟

ورطه عطر را بر گل گستردي، گل را شب كردي، در شب

گل تنها ماندي، گريستي.

هميشه - بهار غم را آب دادي،

فرياد ريشه را در سياهي فضا روشن كردي، بر تب شكوفه

شبيخون زدي، باغبان هول انگيز!

و چه از اين گوياتر، خوشه شك پروردي.

و آن شب، آن تيره شب، در زمين بستر بذر گريز افشاندي.

و بالين آغاز سفر بود، پايان سفر بود، دري به فرود،

روزنه اي به اوج.

گريستي، « من » بيخبر، بر هر جهش، در هر آمد، هر رفت.

واي « من » كودك تو، در شب صخره ها، از گود نيلي بالا چه مي خواست؟

چشم انداز حيرت شده بود، پهنه انتظار، ربوده راز، گرفته نور.

و تو تنها ترين « من » بودي.

و تو نزديك ترين « من » بودي.

و تو رساترين « من » بودي، اي « من » سحر گاهي، پنجره ي

بر خيرگي دنياها سرانگيز!
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين مارس 24, 2008 8:23 pm

آواي گياه:
از شب ريشه سرچشمه گرفتم، و به گرداب آفتاب ريختم

بي پروا بودم: دريچه ام را به سنگ گشودم .

مغاك جنبش را زيستم .

هشياري ام شب را نشكافت، روشني ام روشن نكرد:

من ترا زيستم، شبتاب دور دست !

رها كردم، تا ريزش نور، شب را بر رفتارم بلغزاند .

بيداري ام سر بسته ماند: من خوابگرد راه تماشا بودم .

و هميشه كسي از باغ آمد، و مرا نو بر وحشت هديه كرد .

و هميشه خوشه چيني از راهم گذشت، و كنار من خوشه

راز از دستش لغزيد .

و هميشه من ماندم و تاريك بزرگ، من ماندم و همهمه

آفتاب .

و از سفر آفتاب، سرشار از تاريكي نور آمده ام:

سايه تر شده ام:

و سايه وار بر لب روشني ايستاده ام .

شب ميشكافد، لبخند ميشكفد، زمين بيدار مي شود .

صبح از سفال آسمان مي تراود

و شاخه شبانه انديشه من بر پرتگاه زمان خم مي شود .

*****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين مارس 24, 2008 8:24 pm

گراز:
باز آمدم از چشمه خواب، كوزه تر دردستم.

مرغاني مي خواندند. نيلوفر وا مي شد.

كوزه تر بشكستم

در بستم

و در ايوان تماشاي تو بنشستم.

*****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين مارس 24, 2008 8:32 pm

لب آب:
ديشب، لب رود، شيطان زمزمه داشت.

شب بود و چراغك بود.

شيطان، تنها، تك بود.

***

باد آمده بود، باران زده بود: شب تر، گل ها پرپر.

بويي نه براه.

ناگاه

آيينه رود، نقش غمي بنمود: شيطان لب آب.

خاك سيا در خواب.

زمزمه اي مي مرد. بادي مي رفت، رازي مي برد.

*****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين مارس 24, 2008 8:33 pm

هنگامي:
تاريكي، پيچك وار، به چپرها پيچيد، به حناها، افراها.

و هنوز، ما در كشت، در كف داس.

ما مانديم،تا رشته شب از گرد چپرها وا شد، فردا شد.

روز آمد و رفت.

تاريكي، پيچك وار، به چپرها پيچيد، به حناها، افراها.

و هنوز، يك خوشه كشت، در خور چيدن نه، ياد رسيدن نه.

و هزاران روز، و هزاران بار

تاريكي، پيچك وار، به چپرها پيچيد، به حناها، افراها.

پايان شبي، ما در خواب، يك خوشه رسيد، مرغي چيد.

آواز پرش بيداري ما: ساقه لرزان پيام.

*****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين مارس 24, 2008 8:34 pm

تا:
بالارو، بالارو. بند نگه بشكن،‌وهم سيه بشكن.

- آمده ام، آمده ام، بوي دگر مي شنوم،‌باد دگر مي گذرد.

روي سرم بيد دگر، خورشيد دگر.

- شهر توني، شهر توني،

مي شنوي زنگ زمان: قطره چكيد. از پي تو، سايه دويد.

شهر تو در كوي فراترها، دره ديگرها.

- آمده ام، آمده ام، مي لغزد صخره سخت، مي شنوم آواز درخت.

- شهر توني، شهر توني،

خسته چرا بال عقاب؟ و زمين تشنه خواب؟

و چرا روييدن، روييدن، رمزي را بوييدن؟

شهر تو رنگش ديگر. خاكش، سنگش ديگر.

- آمده ام، آمده ام، بسته نه دروازه نه در، جن ها هر سو بگذر.

و خدايان هر افسانه كه هست. و نه چشمي نگران، و نه نامي ز پرست.

- شهر توني، شهر توني،

در كف ها كاسه زيبايي، بر لب ها تلخي دانايي.

شهر تو در جاي دگر، ره مي بر با پا دگر.

- آمده ام، آمده ام، پنجره ها مي شكفند.

كوچه فرو رفته به بي سويي، بي هايي، بي هويي.

- شهر توني، شهر توني،

در وزش خاموشي، سيماها در دود فراموشي.

شهر ترا نام دگر، خسته نه اي، گام دگر.

- آمده ام، آمده ام، درها رهگذر باد عدم.

خانه ز خود ورسته، جام دويي بشكسته. سايه « يك » روي زمين، روي زمان.

- شهر توني اين و نه آن.

شهر تو گم تا نشود، پيدا نشود.

*****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين مارس 24, 2008 8:34 pm

تنها باد:
سايه شدم، و صدا كردم:

كو مرز پريدن ها، ديدن ها؟ كو اوج « نه من »، دره « او » ؟

و ندا آمد: لب بسته بپو.

مرغي رفت، تنها بود، پر شد جام شگفت.

و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهايي تنها باد!

دستم در كوه سحر « او » مي چيد، « او » مي چيد.

و ندا آمد: و هجومي از خورشيد.

از صخره شدم بال. در هر گام، دنيايي تنهاتر، زيباتر.

و ندا آمد: بالاتر، بالاتر!

آوازي از ره دور: جنگل ها مي خوانند؟

و ندا آمد: خلوت ها مي آيند.

و شياري ز هراس.

و ندا آمد، پرده ز هم وا بايد، درها هم

و ندا آمد: پرها هم.

****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين مارس 24, 2008 8:35 pm

تراو:
درآ، كه كران را بر چيدم. خاك زمان رفتم، آب ((نگر)) پاشيدم.

در سفالينه چشم، (( صدبرگ‌)) نگه بنشاندم، بنشستم.

آيينه شكستم، تا سرشار تو من باشم و من. جامه نهادم.

رشته گسستم.

زيبايان خنديدند، خواب ((چرا)) دادمشان، خوابيدند.

غوكي مي جست، اندوهش دادم، و نشست.

در كشت گمان، هر سبزه لگد كردم.از هر بيشه، شوري به سبد كردم.

بوي تو آمد، به صدا نيرو، به روان پر دادم، آواز ((درآ)) سر دادم.

پژواك تو مي پيچيد، چكه شدم، از بام صدا لغزيدم، و شنيدم.

يك هيچ ترا ديدم، و دويدم

آب تجلي تو نوشيدم، و دميدم.

*****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين مارس 24, 2008 8:36 pm

ويد:
ني ها، همهمه شان مي آيد

مرغان، زمزمه شان مي آيد .

در باز ونگه كردم

و پيامي رفته به بي سويي دشت .

گاوي زير صنوبرها،

ابديت روي چپرها .

از بن هر برگي وهمي آويزان

و كلامي ني ،

نامي ني .

پايين، جاده بيرنگي .

بالا، خورشيد هم آهنگي .

*****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين مارس 24, 2008 8:37 pm

و شكستم و دويدم و افتادم:
درها به طنين هاي تو واكردم

هر تكّه نگاهم را جايي افكندم، پر كردم هستي ز نگاه

بر لب مرداب، پاره لبخند تو بر روي لجن ديدم، رفتم

به نماز.

در بن خاري، ياد تو پنهان بود، پاشيدم به

جهان.

بر سيم درختان زدم آهنگ ز خود روييدن، و به خود

گستردن.

و شياريدم شب يكدست نيايش، افاشندم دانه راز.

و شكستم آويز فريب.

و دويدم تا هيچ. و دويدم تا چهره مرگ، تا هسته هوش.

و فتادم بر صخره درد. از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم،

لرزيدم.

وزشي مي رفت از دامنه اي، گامي همراه او رفتم.

ته تاريكي، تكه خورشيدي ديدم، خوردم، و ز خود رفتم.

و رها بودم.

*****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

صفحه 3 از 6 الصفحة السابقة  1, 2, 3, 4, 5, 6  الصفحة التالية

بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد