kasb

اشعار سهراب سپهري

صفحه 5 از 6 الصفحة السابقة  1, 2, 3, 4, 5, 6  الصفحة التالية

اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين أبريل 07, 2008 4:25 pm

به باغ همسفران
صداي كن مرا

صداي تو خوب است

صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است

كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد.

***

در ابعاد اين عصر خاموش

من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنها ترم.

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است

و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد.

و خاصيت عشق اين است.

كسي نيست،

بيا زندگي را بدزديم، آن وقت

ميان دو ديدار قسمت كنيم

بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم

بيا زودتر چيزها را ببينيم

ببين، عقربكهاي فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردي بدل مي كنند

بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام

بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را.

***

مرا گرم كن

( و يك بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد

و باران تندي گرفت

و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ،

اجاق شقايق مرا گرم كرد. )

***

در اين كوچه هايي كه تاريك هستند

من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم.

من از سطح سيماني قرن مي ترسم.

بيا تا نترسيم از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه

جرثقيل است.

مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي دراين عصر

معراج پولاد.

مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطحكاك

فلزات.

اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.

و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت هاي تو، بيدار

خواهم شد.

و آن وقت

حكايت كن از بمب هايي كه من خواب بودم، و افتاد.

حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم، و تر شد.

بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند.

در آن گير و داري كه چرخ زره پوش از روي رؤياي

كودك گذر داشت

قناري نخ آواز خود را به پاي چه احساس

آسايشي بست.

بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد.

چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد.

چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.

و آن وقت من، مثل ايماني از تابش « استوا » گرم،

ترا در سر آغاز يك باغ خواهم نشانيد.

*****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين أبريل 07, 2008 4:26 pm

دوست
بزرگي بود

و از اهالي امروز بود

و با تمام افقهاي باز نسبت داشت

و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد.

***

صداش

به شكل حزن پريشان واقعيت بود

و پلك هاش

مسير نبض عناصر را

به ما نشان داد

و دست هاش

هواي صاف سخاوت را

ورق زد

و مهرباني را

به سمت ما كوچاند

***

به شكل خلوت خود بود

و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را

براي آينه تفسير كرد.

و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود

و او به سبك درخت

ميان عافيت نور منتشر ميشد.

هميشه رشته صحبت را

به چفت آب گره مي زد.

براي ما، يك شب

سجود سبز محبت را

چنان صريح ادا كرد

كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم

و مثل لهجه يك سطل آب تازه شديم.

***

و بارها ديديم

كه با چقدر سبد

براي چيدن يك خوشه بشارت رفت.

***

ولي نشد

كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند

و رفت تا لب هيچ

و پشت حوصله نورها دراز كشيد

و هيچ فكر نكرد

كه ما ميان پريشاني تلفظ درها

براي خوردن يك سيب

چقدر تنها مانديم.

*****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين أبريل 07, 2008 4:28 pm

هميشه
عصر

چند عدد سار

دور شدند از مدار حافظه كاج.

نيكي جسماني درخت بجا ماند.

عفت اشراق روي شانه من ريخت.

***

حرف بزن، اي زن شبانه موعود!

زير همين شاخه هاي عاطفي باد

كودكي ام را به دست من بسپار.

در وسط اين هميشه هاي سياه

حرف بزن، خواهر تكامل خوشرنگ!

خون مرا پر كن از ملايمت هوش.

نبض مرا روي زبري نفس عشقق

فاش كن.

روي زمين هاي محض

راه برو تا صفاي باغ اساطير.

در لبه فرصت تلالؤ انگور

حرف بزن، حوري تكلم بدوي!

حزن مرا در مصب دور عبارت

صاف كن.

در همه ماسه هاي شور كسالت

حنجره آب را رواج بده.

***

بعد

ديشب شيرين پلك را

روي چمن هاي بي تموج ادراك

پهن كن.

*****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين أبريل 07, 2008 4:29 pm

آب

آب را گل نكنيم :

در فرودست انگار، كفتري مي خورد آب .

ياكه در بيشه دور، سيره اي پر مي شويد .

يا در آبادي، كوزه اي پر ميگردد .



آب را گل نكنيم :

شايد اين آب روان، مي رود پاي سپيداري، تا فرو شويد اندوه دلي .

دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب .

زن زيبايي آمد لب رود،

آب را گل نكنيم : روي زيبا دو برابر شده است .



چه گوارا اين آب !

چه زلال اين رود !

مردم بالا دست، چه صفايي دارند !

چشمه هاشان جوشان، گاوهاشان شير افشان باد !

من نديدم دهشان ،

بي گمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست .

ماهتاب آنجا، مي كند روشن پهناي كلام .

بي گمان در ده بالا دست، چينه ها كوتاه است .

غنچه اي مي شكفد، اهل ده با خبرند .

چه دهي بايد باشد !

كوچه باغش پر موسيقي باد !

مردمان سر رود، آب را مي فهمند .

گل نكردندش، مانيز

آب را گل نكنيم .

*****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين أبريل 07, 2008 4:31 pm

در گلستانه
دشت هايي چه فراخ !

كوههايي چه بلند !

در گلستانه چه بوي علفي مي آمد !

من در اين آبادي، پي چيزي مي گشتم :

پي خوابي شايد،

پي نوري، ريگي، لبخندي .

***

پشت تبريزي ها

غفلت پاكي بود، كه صدايم مي زد .

پاي ني زاري ماندم، باد مي آمد، گوش دادم :

چه كسي با من، حرف ميزد ؟

سوسماري لغزيد

راه افتادم .

يونجه زاري سر راه،

بعد جاليز خيار، بوته هاي گل رنگ

و فراموشي خاك

***

لب آبي

گيوه ها را كندم، و نشستم، پاها در آب :

( من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشيار است !

نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه .

چه كسي پشت درختان است !

هيچ، مي چرد گاوي در كرد .

ظهر تابستان است .

سايه ها ميدانند، كه چه تابستاني است .

سايه هايي بي لك ،

گوشه اي روشن و پاك

كودكان احساس! جاي بازي اينجاست .

زندگي خالي نيست :

مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست .

آري

تا شقايق هست، زندگي بايد كرد .

***

در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه .

دورها آوايي است، كه مرا مي خواند . ))

*****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين أبريل 07, 2008 4:34 pm

ساده رنگ
آسمان آبي تر،

آب، آبي تر.

من در ايوانم، رعنا سر حوض.

***

رخت مي شويد رعنا.

برگ ها مي ريزد.

مادرم صبحي مي گفت:موسم دلگيري است.

من به او گفتم: زندگاني سيبي است، گاز بايد زد با پوست

زن همسايه در پنجره اس، تور مي بافد، مي خواند.

من « ودا » مي خوانم، گاهي نيز

طرح مي ريزم سنگي، مرغي، ابري.

***

آفتابي يكدست.

سارها آمده اند.

تازه لادن ها پيدا شده اند.

من اناري را، مي كنم دانه، به دل مي گويم:

خوب بود اين مردم، دانه هاي دلشان پيدا بود

مي پرد در چشمم آب انار: اشك مي ريزم

مادرم مي خندد.

رعنا هم.

*****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين أبريل 07, 2008 4:34 pm

غربت
ماه بالاي سر آبادي است،

اهل آبادي در خواب .

روي اين مهتابي، خشت غربت را مي بويم.

باغ همسايه چراغش روشن .

من چراغم خاموش.

ماه تابيده به بشقاب خيار، به لب كوزه آب.

***

غوك ها مي خوانند .

مرغ حق هم گاهي .

كوه نزديك من است : پشت افراها، سنجدها .

و بيابان پيداست .

سنگ ها پيدا نيست ، گلچه ها پيدا نيست .

سايه هايي از دور، مثل تنهايي آب، مثل آواز خدا پيداست .

***

نيمه شب بايد باشد .

دب اكبر آن است : دو وجب بالا تر از بام .

آسمان آبي نيست ، روز آبي بود .

ياد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم .

ياد من باشد فردان لب سلخ. طرحي ازبزها بردارم

طرحي از جاروها ، سايه هاشان درآب ،

ياد من باشد، هرچه پروانه كه مي افتد در آب،

زود از آب درآرم .

ياد من باشد كاري نكنم . كه به قانون زمين برخورد .

ياد من باشد فردا لب جوي ، حوله ام را هم با چوبه بشويم

ياد من باشد تنها هستم .

***

ماه بالاي سَر تنهايي است

****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين أبريل 07, 2008 4:38 pm

پيغام ماهي ها
رفته بودم سر حوض

تا ببينم شايد، عكس تنهايي خود را در آب

آب در حوض نبود.

ماهيان مي گفتند:

(( هيچ تقصير درختان نيست.

ظهر دم كرده تابستان بود،

پسر روشن آب، لب پاشويه نشست

و عقاب خورشيد، آمد او را به هوام برد كه برد.

***

به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.

برق از پولك ما رفت كه رفت.

ولي آن نور درشت،

عكس آن ميخك قرمز در آب

كه اگر باد مي آمد دل او، پشت چين هاي تغافل مي زد،

چشم ما بود.

روزني بود به اقرار بهشت.

***

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همت كن

و بگو ماهي ها، حوضشان بي آب است.))

***

باد مي رفت به سر وقت چنار.

من به سر وقت خدا مي رفتم.

*****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين أبريل 07, 2008 4:40 pm

نشاني
خانه دوست كجاست؟ )) در فلق بود كه پرسيد سوار

آسمان مكثي كرد

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها

بخشيد

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

***

(( نرسيده به درخت،

كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است

و درآن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است.

مي روي تا نه آن كوچه كه او پشت بلوغ، سر بدر مي آورد،

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي،

دو قدم مانده به گل،

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني

و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد.

در صميميت سيال فضا، خش خشي مي شنوي:

كودكي مي بيني

رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور

و از او مي پرسي

خانه دوست كجاست. ))

*****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين أبريل 07, 2008 4:40 pm

واحه اي در لحظه
به سراغ من اگر مي آييد،

پشت هيچستانم.

پشت هيچستان جايي است.

پشت هيچستان رگ هاي هوا، پر قاصدهايي است

كه خبر مي آرند، از گل واشده دور ترين بوته خاك.

روي شن ها هم، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي

است كه صبح

به سر تپه معراج شقايق رفتند.

پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:

تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،

زنگ باران به صدا مي آيد.

آدم اينجا تنهاست

و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.

***

به سراغ من اگر مي آييد،

نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بر دارد

چيني نازك تنهايي من.
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين أبريل 07, 2008 4:43 pm

پشت درياها
قايقي خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب.

دور خواهم شد از اين خاك غريب

كه درآن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق

قهرمانان را بيدار كند.

***

قايق از تور تهي

و دل از آرزوي مرواريد،

همچنان خواهم راند.

نه به آبي ها دل خواهم بست

نه به دريا - پرياني كه سر از آب بدر مي آرند

و در آن تابش تنهايي ماهي گيران

مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

***

همچنان خواهم راند.

همچنان خواهم خواند:

(( دور بايد شد، دور.

مرد آن شهر اساطير نداشت.

زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي ها را تكرار نكرد.

چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.

دور بايد شد، دور.

شب سرودش را خواند،

نوبت پنجره هاست.

***

همچنان خواهم خواند.

همچنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است

كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است.

بام ها جاي كبوترهايي است، كه به فواره هوش بشري

مي نگرد.

دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است.

مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند

كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.

خاك، موسيقي احساس ترا مي شنود

و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد.

***

پشت درياها شهري است

كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان

سحر خيزان است.

شاعران وارث آب و خرد و روشني اند.

***

پشت درياها شهري است!

قايقي بايد ساخت.
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين أبريل 07, 2008 4:44 pm

تپش سايه دوست
تا سود قريه راهي بود.

چشم هاي ما پر از تفسير ماه زنده بومي،

شب درون آستين هامان.

***

مي گذشتيم از ميان آبكندي خشك.

از كلام سبزه زاران گوش ها سر شار،

كوله بار از انعكاس شهر هاي دور.

منطق زبر زمين در زير پا جاري.

***

زير دندان هاي ما طعم فراغت جابجا مي شد.

پاي پوش ما كه از جنس نبوت بود ما را با نسيمي از زمين مي كند.

چوبدست ما به دوش خود بهار جاودان مي برد.

هر يك از ما آسماني داشت در هر انحناي فكر.

هر تكان دست ما با جنبش يك بال مجذوب سحر مي خواند.

جيب هاي ما صداي جيك جيك صبح هاي كودكي مي داد.

ما گروه عاشقان بوديم و راه ما

از كنار قريه هاي آشنا با فقر

تا صفاي بيكران مي رفت.

***

بر فراز آبگيري خود بخود سرها همه خم شد:

روي صورت هاي ما تبخير مي شد شب

و صداي دوست مي آمد به گوش دوست.

**
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين أبريل 07, 2008 4:46 pm

صداي ديدار
با سبد رفتم به ميدان، صبحگاهي بود.

ميوه ها آواز مي خواندند.

ميوه ها در آفتاب آواز مي خواندند.

در طبق ها، زندگي روي كمال پوست ها خواب سطوح جاودان مي ديد.

اضطراب باغ ها در سايه هر ميوه روشن بود.

گاه مجهولي ميان تابش به ها شنا مي كرد.

هر اناي رنگ خود را تا زمين پارسايان گسترش مي داد.

بينش هم شهريان، افسوس،

بر محيط رونق نارنج ها خط مماسي بود.

***

من به خانه بازگشتم، مادرم پرسيد:

ميوه از ميدان خريدي هيچ؟

- ميوه هاي بي نهايت را كجا مي شد ميان اين سبد جا داد؟

- گفتم از ميدان بخر يك من انار خوب.

- امتحان كردم اناري را

انبساطش از كنار اين سبد سر رفت.

- به چه شد، آخر خوراك ظهر...

- ...

***

ظهر از آيينه ها تصوير به تا دور دست زندگي مي رفت.

*****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين أبريل 07, 2008 4:49 pm

شب تنهايي خوب
گوش كن، دور ترين مرغ جهان مي خواند.

شب سليس است، و يكدست، و باز.

شمعداني ها

و صدادارترين شاخه فصل،‌ماه را مي شنوند.

***

پلكان جلو ساختمان،

در فانوس به دست

و در اسراف نسيم،

***

گوش كن، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا.

چشم تو زينت تاريكي نيست.

پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا.

و يا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روي كلوخي بنشنيد با تو

و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند.

پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت:

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.

****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين أبريل 07, 2008 4:51 pm

تا نبض صبح
آه، در ايثار سطح ها چه شكوهي است!

اي سرطان شريف عزلت!

سطح من ارزاني تو باد!

***

يك نفر آمد

تا عضلات بهشت

دست مرا امتداد داد.

يك نفر آمد كه نور صبح مذاهب

در وسط دگمه هاي پيراهنش بود.

از علف خشك آيه هاي قديمي

پنجره مي بافت.

مثل پريروزهاي فكر، جوان بود.

حنجره اش از صفات آبي سط ها

پر شده بود.

يك نفر آمد كتاب هاي مرا برد.

روي سرم سقفي از تناسب گل ها كشيد.

عصر مرا با دريچه هاي مكرر وسيع كرد.

ميز مرا زير معنويت باران نهاد.

بعد، نشستيم.

حرف زديم از دقيقه هاي مشجر،

از كلماتي كه زندگاني شان، در وسط آب مي گذشت.

فرصت ما زير ابرهاي مناسب

مثل تن گيج يك كبوتر ناگاه

حجم خوشي داشت.

***

نصفه شب بود، از تلاطم ميوه

طرح درختان عجيب شد.

رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت.

بعد

دست در آغاز جسم آب تني كرد.

بعد، در احشاي خيس نارون باغ

صبح شد.

*****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين أبريل 07, 2008 4:51 pm

از روي پلك شب
شب سرشاري بود.

رود از پاي صنوبرها، تا فراترها مي رفت.

دره مهتاب اندود، و چنان روشن كوه، كه خدا پيدا بود.

***

در بلندي ها،‌ما.

دورها گم، سطح ها شسته، و نگاه از همه شب نازك تر.

دست هايت، ساقه سبز پيامي را مي داد به من

و سفالينه انس، با نفس هايت آهسته ترك مي خورد

و تپش هامان مي ريخت به سنگ.

از شرابي ديرين، شن تابستان در رگ ها

و لعاب مهتاب، روي رفتارت.

تو شگرف، تورها، و برازنده خاك.

***

فرصت سبز حيات،‌به هواي خنك كوهستان مي پيوست.

سايه ها بر مي گشت.

و هنوز، در سر راه نسيم،

پونه هايي كه تكان مي خورد،

جذبه هايي كه بهم مي يخت.

*****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين أبريل 07, 2008 4:52 pm

روشني، من، گل، آب
ابري نيست

بادي نيست

مي نشينم لب حوض:

گردش ماهي ها، روشني، من، گل، آب .

پاكي خوشه زيست .

***

مادرم ريحان مي چيند .

نان و ريحان و پنير، آسماني بي ابر، اطلسي هايي تر.

رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط .

نور در كاسه مس، چه نوازش ها مي ريزد !

نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي آرد .

پشت لبخندي پنهان هر چيز.

روزني دارد ديوار زمان، كه از آن، چهره من پيداست .

چيزهايي هست، كه نمي دانم .

مي دانم، سبزه اي را بكنم خواهم مرد .

مي روم بالا تااوج، من پر از بال و پرم .

راه مي بينم در ظلمت، من پر از فانوسم .

من پر از نورم و شن

و پر از دارو درخت .

***

پرم از راه، ازپل، از رود، از موج

پرم از سايه برگي در آب :

چه درونم تنهاست .

*****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين أبريل 07, 2008 4:54 pm

و پيامي در راه
روزي

خواهم آمد، و پيامي خواهم آورد.

در رگ ها، نور خواهم ريخت.

و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب! سيب

آوردم، سيب سرخ خورشيد.

خواهم آمد، گل ياسي به گدا خواهم داد.

زن زيباي جذامي را، گوشواري ديگر خواهم بخشيد.

كور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!

دوره گردي خواهم شد، كوچه ها را خواهم گشت، جار

خواهم زد: اي شبنم، شبنم،‌شبنم.

رهگذر خواهد گفت: راستي را، شب تاريكي است،

كهكشاني خواهم دادش.

روي پل دختركي بي پاست، دب اكبر را بر گردن او

خواهم آويخت.

هر چه دشنام، از لب ها خواهم برچيد.

هر چه ديوار، از جا خواهم بركند.

رهزنان را خواهم گفت: كارواني آمد بارش لبخند!

ابر را، پاره خواهم كرد.

من گره خواهم زد، چشمان را با خورشيد، دل ها را با

عشق ، سايه را با آب، شاخه ها را با باد.

و بهم خواهم پيوست، خواب كودك را با زمزمه زنجره ها

بادبادك ها، به هوا خواهم برد.

گلدان ها، آب خواهم داد

***

خواهم آمدپيش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش

خواهم ريخت

ماديان تشنه، سطل شبنم را خواهم زد.

خواهم آمد سر هر ديواري، ميخكي خواهم كاشت.

پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند

هر كلاغي را، كاجي خواهم داد.

مار را خواهم گفت: چه شكوهي دارد غوك!

آشتي خواهم داد

آشنا خواهم كرد.

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد.

دوست خواهم داشت.
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين أبريل 07, 2008 4:55 pm

متن قديم شب
اي ميان سخن هاي سبز نجومي!

برگ انجير ظلمت

عفت سنگ را مي رساند.

سينه آب در حسرت عكس يك باغ

مي سوزد.

سيب روزانه

در دهان طعم يك وهم دارد.

اي هراس قديم!

در خطاب تو انگشت من از هوش رفتند.

دست هايم نهايت ندارند:

امشب از شاخه هاي اساطيري

ميوه مي چينند.

امشب

هر درختي به اندازه ترس من برگ دارد.

جرات حرف در هرم ديدار حل شد.

اي سر آغاز هاي ملون !

چشم هاي مرا در وزش هاي جادو حمايت كنيد.

من هنوز موهبت هاي مجهول شب را

خواب مي بينم.

من هنوز

تشنه آب هاي مشبك

هستم.

دگمه هاي لباسم

رنگ اوراد اعصار جادوست.

در علف زار پيش جسماني ما بپا بود.

من در اين جشن موسيقي اختران را

از درون سفالينه ها مي شنيدم

و نگاهم پر از كوچ جادوگران بود.

اي قديمي ترين عكس نرگس در آيينه حزن!

جذبه تو مرا همچنان برد.

- تاهواي تكامل؟

- شايد.

***

در تب حرف، آب بصيرت بنوشيم.

***

زير ارث پراكنده شب

شرم پاك روايت روان است:

در زمان هاي پيش از طلوع هجاها

محشري از همه زندگان بود.

از ميان تمام حريفان

فك من از غرور تكلم ترك خورد.

بعد

من كه تا زانو

در خلوص سكوت نباتي فرو رفته بودم

دست و رو در تماشاي اشكال شستم.

بعد، در فصل ديگر،

كفش هاي من از « لفظ » شبنم

تر شد.

بعد، وقتي كه بالاي سنگي نشستم

هجرت سنگ را از جوار كف پاي خود مي شنيدم.

بعد ديدم كه از موسم دست هايم

ذات هر شاخه پرهيز مي كرد.

***

اي شب ارتجالي!

دستمال من از خوشه خام تدبير پر بود.

پشت ديوار يك خواب سنگين

يك پرنده كه از انس ظلمت مي آمد

دستمال مرا برد.

اولين ريگ الهام در زير پايم صدا كرد.

خون من ميزبان رقيق فضا شد.

نبض من در ميان عناصر شنا كرد.

***

اي شب ...

نه، چه مي گويم،

آب شد چشم سرد مخاطب در اشراق گرم دريچه.

سمت انگشت من با صفا شد.

****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين أبريل 07, 2008 4:56 pm

بي روزهاي عروسك
اين وجودي كه در نور ادراك

مثل يك خواب رعنا نشسته

روي پلك تماشا

واژه هاي تر و تازه مي پاشد.

چشم هايش

نفي تقويم سبز حيات است.

صورتش مثل يك تكه تعطيل عهد دبستان سپيد است.

***

سال ها اين سجود طراوت

مثل خوشبختي ثابت

روي زانوي آدينه ها مي نشست.

صبح ها مادر من براي گل زرد

يك سبد آب مي برد،

من براي دهان تماشا

ميوه كالب الهام مي بردم.

***

اين تن بي شب و روز

پشت باغ سراشيب ارقام

مثل اسطوره مي خفت.

فكر من از شكاف تجرد به او دست مي زد.

هوش من پشت چشمان او آب مي شد.

روي پيشاني مطلق او

وقت از دست مي رفت.

پشت شمشادها كاغذ جمعه ها را

انس اندازه ها پاره مي كرد.

اين حراج صداقت

مثل يك شاخه تمر هندي

در ميان من و تلخي شنبه ها سايه مي ريخت.

يا شبيه هجومي لطيف

قلعه ترس هاي مرا مي گرفت.

دست او مثل يك امتداد فراغت

در كنار « تكاليف » من محو مي شد.

***

( واقعيت كجا تازه تر بود؟

من كه مجذوب يك حجم بي درد بودم

گاه در سيني فقر خانه

ميوه هاي فروزان الهام را ديده بودم

در نزول زبان خوشه هاي تكلم صدا دارتر بود

در فساد گل و گوشت

نبض احساس من تند مي شد.

از پريشاني اطلسي ها

روي وجدان من جذبه مي ريخت.

شبنم ابتكار حيات

روي خاشاك

برق مي زد.)

***

يك نفر بايد از اين حضور شكيبا

با سفر هاي تدريجي باغ چيزي بگويد.

يك نفر بايد اين حجم كم را بفهمد،

دست او را براي تپش هاي اطراف معني كند،

قطره اي وقت

روي اين صورت بي مخاطب بپاشد.

يك نفر بايد اين نقطه عناطر بگرداند.

يك نفر بايد از پشت درهاي روشن بيايد.

***

گوش كن، يك نفر مي دود روي پلك حوادث:

كودكي رو به اين سمت مي آيد.

*****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين أبريل 07, 2008 4:58 pm

چشمان يك عبور
آسمان پر شد از خال پروانه هاي تماشا.

عكس گنجشك افتاد در آب هاي رفاقت.

فصل پرپر شد از روي ديوار در امتداد غريزه.

باد مي آمد از سمت زنبيل سبز كرامت.

***

شاخه مو به انگور

مبتلا بود.

كودك آمد

جيب هايش پر از شور چيدن.

( اي بهار جسارت!

امتداد تو در سايه كاج هاي تامل

پاك شد.)

كودك پر از پشت الفاظ

تا علف هاي نرم تمايل دويد،

رفت تا ماهيان هميشه.

روي پاشويه حوض

خون كودك پر از فلس تنهايي زندگي شد.

بعد، خاري

پاي او را خراشيد.

سوزش جسم روي علف ها فنا شد.

***

( اي مصب سلامت!

شور تن در تو شيرين فرو مي نشيند.)

جيك جيك پريروز گنجشك هاي حياط

روي پيشاني فكر او ريخت.

جوي آبي كه از پاي شمشادها تا تخيل روان بود

جهل مطلوب تن را به همراه مي برد.

كودك از سهم شاداب خود دور مي شد.

زير باران تعميدي فصل

حرمت رشد

از سر شاخه هاي هلو روي پيراهنش ريخت.

در مسير غم صورتي رنگ اشيا

ريگ هاي فراغت هنوز

برق مي زد.

پشت تبخير تدريجي موهبت ها

شكل پرپرچه ها محو مي شد.

***

كودك از باطن حزن پرسيد:

تا غروب عروسك چه اندازه راه است؟

***

هجرت برگي از شاخه، او را تكان داد.

پشت گل هاي ديگر

صورتش كوچ مي كرد.

***

( صبحگاهي در آن روزهاي تماشا

كوچ بازيچه ها را

زير شمشادهاي جنوبي شنيدم.

بعد، بيماري آب در حوض هاي قديمي

فكر هاي مرا تا ملالت كشانيد.

بعدها، در تب حصبه دستم به ابعاد پنهان گل ها رسيد.

گرته دلپذير تغافل

روي شن هاي محسوس خاموش مي شد.

من

روبرو مي شدم با عروج درخت،

با شيوع پر يك كلاغ بهاره،

با افول وزغ در سجاياي ناروشن آب،‌

با صميميت گيج فواره حوض،

با طلوع تر سطل از پشت ابهام يك چاه.)

***

كودك آمد ميان هياهوي ارقام.

( اي بهشت پريشاني پاك پيش از تناسب!

خيس حسرت، پي رخت آن روزها مي شتابم.)

كودك از پله هاي خطا رفت بالا.

ارتعاشي به سطح فراغت دويد.

وزن لبخند ادراك كم شد.

*****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين أبريل 07, 2008 4:59 pm

تنهاي منظره
كاج هاي زيادي بلند

زاغهاي زيادي سياه

آسمان به اندازه آبي .

سنگجين ها، تماشا، تجرد .

كوچه باغ فرا رفته تا هيچ .

ناودان مزين به گنجشك .

آفتاب صريح .

خاك خوشنود .

چشم تا كار ميكرد

هوش پاييز بود .

***

اي عجيب قشنگ !

با نگاهي پر از لفظ مرطوب

مثل خوابي پر از لكنت سبز يك باغ،

چشم هايي شبيه حياي مشبك،

پلك هاي مردد

مثل انگشت هاي پريشان خواب مسافر!

زير بيداري بيدهاي لب رود

انس

مثل يك مشت خاكستر محرمانه

روي گرماي ادراك پاشيده مي شد .

فكر

آهسته بود .

آرزو دور بود

مثل مرغي كه روي درخت حكايت بخواند .

در كجا هاي پاييز كه خواهند آمد

يك دهان مشجر

از سفرهاي خوب

حرف خواهد زد؟

****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين أبريل 07, 2008 5:00 pm

سمت خيال دوست
ماه

رنگ تفسير مس بود

مثل اندوه تفهيم بالا مي آمد .

سرو

شيهه بارز خاك بود .

كاج نزديك

مثل انبوه فهم

صفحه ساده فصل را سايه مي زد.

كوفي خشك تيغال ها خوانده مي شد .

از زمين هاي تاريك

بوي تشكيل ادراك مي آمد .

دوست

توري هوش را روي اشيا

لمس مي كرد .

جمله جاري جوي را مي شنيد،

با خود انگار مي گفت :

هيچ حرفي به اين روشني نيست .

من كنار زهاب

فكر مي كردم :

امشب

راه معراج اشيا چه صاف است !

**
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين أبريل 07, 2008 5:02 pm

اينجا هميشه تيه
ظهر بود.

ابتدي خدا بود.

ريك زار عفيف

گوش مي كرد،

حرف هاي اساطيري آب را مي شنيد.

آب مثل نگاهي به باد ادراك.

لك لك

مثل يك اتفاق سفيد

بر لب بركه بود.

حجم مرغوب خود را

در تماشاي تجرد مي شست.

چشم

وارد فرصت آب مي شد.

طعم پاك اشارات

روي ذوق نمك زار از ياد مي رفت.

***

باغ سبز تقرب

تا كجاي كوير

صورت ناب يك خواب شيرين؟

***

اي شبيه

مكث زيبا

در حريم علف هاي قربت!

در چه سمت تماشا

هيچ خوشرنگ

سايه خواهد زد؟

كي

انسان

مثل آواز ايثار

در كلام فضا كشف خواهد شد؟

***

اي شروع لطيف!

جاي الفاظ مجذوب، خالي!

*****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: اشعار سهراب سپهري

پست من طرف magic20 في الإثنين أبريل 07, 2008 5:03 pm

تا انتهاي حضور
امشب

در يك خواب عجيب

رو به سمت كلمات

باز خواهد شد.

باد چيزي خواهد گفت.

سيب خواهد افتاد،

روي او صاف زمين خواهد غلتيد،

تا حضور وطن غايب شب خواهد رفت.

سقف يك وهم فرو خواهد ريخت.

چشم

هوش محزون نباتي را خواهد ديد.

پيچكي دور تماشاي خدا خواهد پيچيد.

راز، سر خواهد رفت.

ريشه زهد زمان خواهد پوسيد.

سر راه ظلمات

لبه صحبت آب

برق خواهد زد،

باطن آينه خواهد فهميد.

***

امشب

ساقه معني را

وزش دوست تكان خواهد داد،

بهت پرپر خواهد شد.

***

ته شب، يك حشره

قسمت خرم تنهايي را

تجربه خواهد كرد.

***

داخل واژه صبح

صبح خواهد شد.

****
avatar
magic20
مدیر بخش عکسها
مدیر بخش عکسها

تعداد پستها : 1803
تاريخ التسجيل : 2008-02-25

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

صفحه 5 از 6 الصفحة السابقة  1, 2, 3, 4, 5, 6  الصفحة التالية

بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد